عشق بی مرام

اما ............

چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا

در ازدحام بی کسی
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت
اما …..

سکوت من دوباره
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23  توسط A&M  | 

قطار.......


قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………


و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 11:15  توسط A&M  | 

اين چه عشقيست .............


این چه عشقی ست که در دل دارم


من از این عشق چه حاصل دارم


می گریزی زمن و در طلبت


بازهم، کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کرده من


عشق سوزان تو را می جوید


می طپد قلبم و با هر طپشی


قصه ی عشق تو را می گوید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:46  توسط A&M  | 

...

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

 نگذارید که از سینه برآرم آهی
تا که جان دارم واز سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم همه جا هر شب وهر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه عمرم می نابم بدهید وقت مردن بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از جنس رز یاقوتی
مرد غسال ِ مرا سیر شرابش بدهید

مست ومست از همه جا حال خرابش بدهید هر که پرسید که مرده ست؟ جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید به نمازم مگذارید بیاید واعظ

 پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید هرکه شیون کند از دور وبرم دور کنید

 همه را مست وخراب از می انگور کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت

 آن جگر سوخته ، خسته دل از این دار برفت . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 9:26  توسط A&M  | 

شعرم........................


شعرم ، دوباره ، راهی سطل زباله شد


وقتی درون مشت تو ، کاغذ مچاله شد


حدسم غلط از آب در آمد ... که نامه ام


با دسته گل و عشق به سویت حواله شد


آدم بدِ تمامی اشعار من شده


آن دختری که با دل من هم پیاله شد


قلبم اگر چه دور همه خط کشیده بود


یا عشق بود یا هیجان... استحاله شد


افسوس می خورم که چرا دستهای من


تحقیر بی تفاوتی چند ساله شد ؟!


نفرین به دیدگاه خود و خانواده اش


از منتی که بر سرم از آن سلاله شد


یک روز اگر - به زعم خودم - عاشقش شدم


یک عمر، لحظه ها به تمنا اطاله شد ؛


از زندگی و هر چه در آن ریختم فقط


دیدم که عشق باقی و باقی تفاله شد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:5  توسط A&M  | 

....................

امشب بیا و حس مرا بی قفس بکش


از راه دور بوی تنم را نفس بکش


یر دشتهای بی کسی ام ، هر شقایقی


روییده بود ، چیده ، کمی خار و خس بکش


طعمی که بوسه ام به لبانت چشانده بود


مثل شراب یا عسل ، اصلا نه ، گس بکش


خیری از عشق با تو ندیدم بیا کمی


بگذر از این ریا و مرا پر هوس بکش


من تشنه ام که همشب تنهایی ات شوم . . .


ای دل بخواب و باز خیالی عبث بکش . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 21:40  توسط A&M  | 

روز مرگم

روز مرگم.هر که شیون کند از دور و برم دور کنید


همه را مست و خراب از می انگور کنید


مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید


مست مست از همه جا.حال خرابش بدهید


بر مزارم مگذارید بیاید واعظ


پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ


جای تلقین به بالای سرم دف بزنید


شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید


روز مرگم وسط سینه من چاک زنید


اندرون دل من یک قلم تاک زنید


روی قبرم بنویسید وفادار برفت


آن جگر سوخته.خسته از این دار برفت.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:23  توسط A&M  | 

بخند!!!

به چه میخندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟

به دل ساده ی من میخندی

که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است؟؟؟!!

بخند!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 0:12  توسط A&M  | 

چه ميخواهي؟

مرا از این که می بینی پریشان تر چه می خواهی؟

از این آتش به جز یک مشت خاکستر چه می خواهی؟

من از اوج  نگاه  تو  به  زیر پایت افتادم

بیا این اوج ، این پرواز ، این هم پر، چه می خواهی؟

مرا  بیخود  به  باران  می بری با مستی  چشمت

بیا این چشم ها ، این گونه های تر، چه می خواهی؟

برای  ادعای عشق  اگر  این  سینه  کافی نیست !

بیا ، این تیغ، این شمشیر ، این هم سر ، چه می خواهی؟

مرا  کافیست   تاوان  لبانت ،  بوسه ای  زخمی

از این ضحاک در خون مرده ، آهنگر چه می خواهی؟

تمام  این  غزل  با  خون  رگ هایم  نثارت  باد

بگو دیگر عزیز من ، بگو دیگر چه می خواهی؟ ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:9  توسط A&M  | 

بیا ای ........

بیا ای بی وفای من بیا

و امشب را فقط امشب

برای خاطر آن لحظه های درد

کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن

که من امشب برای حرمت عشقی

که ویران شد

برایت قصه ها دارم

تو امشب آخرین اشکم بروی گونه می بینی

و امشب آخرین اندوه من مهمان توست

بیا نامهربان

و امشب را کنار بستر تاریک من شب زنده داری کن

چه شبهایی که من تا صبح برایت گریه می کردم

و اندوهم همیشه میهمان گوشه و سقف اتاقم بود

قلم بر روی کاغذ لغزشی دشوار می پیمود

که من در وصف چشمانت

کلامی سهل بنویسم

درون شعر های من

همیشه نام و یادت بود

درون قصه های من

همیشه قهرمان بودی

ولی امشب کنار عکس های پاره ات آخر

تمام شعرهایم را به آتش می سپارم من

درون قصه هایم ، قهرمانهارا

به خون خواهم کشید آخر

و دیگر شعرهایم بوی خون دارد

ببخش ای خاکی خسته

اگر امشب به میل من

کنارم تا سحر بیدار ماندی

برای آخرین شب هم ز چشمت عذر می خواهم

که امشب میزبان

رنج من گشتی

«خداحافظ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 22:4  توسط A&M  | 

مطالب قدیمی‌تر