عشق بی مرام

کاش عشق را از پلک های خود می آموختیم

 پلک هایی که تا وقتی خون

در رگ هایشان جاری است هردم برهم بوسه می زنند

 پلک هایی که از سحر تا پاسی از شب

برای در آغوش کشیدن هم لحظه شماری می کنند

پلک هایی که حتی برای دقیقه ای کوتاه هم نمی توانند

 دوری از یکدیگر را تاب بیاورند پلک هایی که

در لحظه مرگ هم در آغوش یکدیگر جان می دهند

 عشق را باید از آن ها آموخت …!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:31  توسط A&M  | 

تموم شده........

هر کی اومد تو زندگیم..میبردمش تا آسمون
امروز میشد رفیق راه..فردا واسم بلای جون
نمیشه قلب عاشقو..بدست هر کسی سپرد
نمیدونم بد میاورد..یا چوب سادگیشو خورد
هر چی که به سرم اومد..تقصیر هیچکسی نبود
هر چی که بود پای خودم..تو قصه هام کسی نبود
هیچکسی عاشقم نشد..هیشکی سراغم نیومد
جواب کار خودمه..هر چی بلا سرم اومد
تقصر هیچ کسی نبود..هر چی که بود به پای من
فقط تو بعد از این نیا..میون لحظه های من
رفاقتت مال خودت..منت نزار روی سرم

این قصه ها تموم شده..دیگه نیا دورو برم…

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:26  توسط A&M  | 

اما ............

چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا

در ازدحام بی کسی
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت
اما …..

سکوت من دوباره
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری.


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 13:23  توسط A&M  | 

من عاشقه او بودمو او عاشقه.........


شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

شد با شب و گریه روبرو عاشق او

***

پایان حکایتم شنیدن دارد

من عاشق او بودم و او عاشق.........

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:29  توسط A&M  | 

............



آیینه پرسید که چرا دیر کرده است
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است
شاید موعد قرار تغییر کرده است
خندید به سادگیم آیینه و گفت
احساس پاک تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت خوابی , سالها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم , آه
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:19  توسط A&M  | 

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد.. حال دختر خوب نبود.. نیاز فوری به قلب داشت.. از پسر خبری نبود.. دختر با خودش میگفت : میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی.. ولی این بود اون حرفات. .حتی برای دیدنم هم نیومدی… شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد.. دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده. شما باید استراحت کنید.. درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.  بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم. الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم.. پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم.. امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند.. اون این کارو کرده بود.. اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد.. و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 9:2  توسط A&M  | 

قطار.......


قطار می رود …. تو می روی ….. تمام ایستگاه می رود …………


و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو


کنار این قطار رفته ایستاده ام


و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 11:15  توسط A&M  | 

اين چه عشقيست .............


این چه عشقی ست که در دل دارم


من از این عشق چه حاصل دارم


می گریزی زمن و در طلبت


بازهم، کوشش باطل دارم


باز لبهای عطش کرده من


عشق سوزان تو را می جوید


می طپد قلبم و با هر طپشی


قصه ی عشق تو را می گوید

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:46  توسط A&M  | 

...

نگذارید که بی باده بمانم گاهی

 نگذارید که از سینه برآرم آهی
تا که جان دارم واز سینه برآید نفسم

نگذارید که بی باده سرآید نفسم همه جا هر شب وهر روز شرابم بدهید

آخرین لحظه عمرم می نابم بدهید وقت مردن بگذارید مرا داخل یک تابوتی

تخته هایش همه از جنس رز یاقوتی
مرد غسال ِ مرا سیر شرابش بدهید

مست ومست از همه جا حال خرابش بدهید هر که پرسید که مرده ست؟ جوابش بکنید

از می خالص انگور خرابش بکنید به نمازم مگذارید بیاید واعظ

 پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید هرکه شیون کند از دور وبرم دور کنید

 همه را مست وخراب از می انگور کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت

 آن جگر سوخته ، خسته دل از این دار برفت . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 9:26  توسط A&M  | 

شعرم........................


شعرم ، دوباره ، راهی سطل زباله شد


وقتی درون مشت تو ، کاغذ مچاله شد


حدسم غلط از آب در آمد ... که نامه ام


با دسته گل و عشق به سویت حواله شد


آدم بدِ تمامی اشعار من شده


آن دختری که با دل من هم پیاله شد


قلبم اگر چه دور همه خط کشیده بود


یا عشق بود یا هیجان... استحاله شد


افسوس می خورم که چرا دستهای من


تحقیر بی تفاوتی چند ساله شد ؟!


نفرین به دیدگاه خود و خانواده اش


از منتی که بر سرم از آن سلاله شد


یک روز اگر - به زعم خودم - عاشقش شدم


یک عمر، لحظه ها به تمنا اطاله شد ؛


از زندگی و هر چه در آن ریختم فقط


دیدم که عشق باقی و باقی تفاله شد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 22:5  توسط A&M  | 

مطالب قدیمی‌تر